یکشنبه 9 بهمن1390
حال این روزای من
این روزها ذهنم به شدت مغشوشه.امروز که شروع کردم درس خوندن احساس میکردم یه چیزه سنگینی رو نفسمه.نمیدونم استرسه،غصه است یا هردو!
مرتب به این فکر میکنم که به اندازه کافی تلاش کردم یا نه،نتیجه کنکورو برا خودم پیش بینی میکنم البته تو پیش بینی هام همیشه رد میشم.دیگه بیشتر امیدم به دانشگاه آزاده و با فکر اینکه میزنم یه شهر دور و از فکر دور بودن از اینجا آروم میشم.![]()
پ.ن اول:ترانه محلی ما،به سبک شیرازیها بخونین "غم مخور آغا فلانی سیت بیارم دووری(دختری)" توجه کنین که تو این بیت شعر چه کسی را مهم نیست . اینجا فقط بحث چه چیز را است.برا پسره چه فرق داره کدوم دختر؟دختر دختره دیگه!
پ.ن دوم: (برای مخاطب خاص) "مرد آن است که در کشاکش درد سنگ زیرین آسیاب باشد"
پ.ن سوم:بخاری تقریبا مثه روز اولش شده شیشه نو براش خریدیم و لکه هاشم با آبلیمو وتیغ تا حد زیادی تمیز کردم.![]()
پ.ن چهارم:ممکنه ایشالا تعالی از سوءتغذیه به کنکور نرسم.مامان اصلن غذا نمیپزه.با بیسکوئیت زنده ام.
پ.ن پنجم:تا ۲۰روز دیگه خداحافظ.به قول دکتر کپی من که میرم چرا هلم میدین؟میبوسمتون آ...![]()
جمعه 7 بهمن1390
موفقیت
جمعه 7 بهمن1390
دایی رامین
دیشب دایی کوچیکم تو خوابم اومدفقط بهم گفت مواظب خواهرم باش!
خیلی دلتنگم.
پ.ن اول:داییمو تو بیست سالگی وقتیکه که من ۵ساله بودم در اثر تصادف از دست دادیم.
پ.ن دوم:کاش خدا میفهمید که نباید تو پای داداش کوچیکه ها خار بره چه برسه ...
دوشنبه 26 دی1390
بخاری
جدیدا درگیر درس خوندنم ولی حیفم اومد آخرین دسته گلمو به سمع و نظرتون نرسونم.چند روز پیش یه بخاری مطابق تصویر بالا خریدیم.دیروز که نگاش میکردم دیدم رو سطحش پر از کرک شده وچون رنگش کرم بود معلوم بودن. حدس زدم کرکهای قالی باشه.تا اینکه شب وقتی داشتم خودمو که از بیرون اومده بودم گرم میکردم.دامنم به بخاری چسبید و سوخت حالا دامنم به درک ولی نمیدونستم با گلهای سرمه ای رو بخاری چیکار کنم.تو همین حین فهمیدم که بله اون کرکهای روی بخاری هم حتما از اون یکی دامن پشمی ام بوده!از تو آشپزخونه یه اسکاچ و ظرف آب اوردم که دستم نسوزه.چشمتون روز بد نبینه همینکه که اسکاچو رو بخاری کشیدمو یه قطره آب ریخت رو شیشه نمای بخاری. اونم مثل توپ ترکید.منم با یه جیغ عقب پریدم.بابای طفلکیم که تو حال خوابیده بود وحشتزده از خواب پریدو زود شیشه های داغو از رو قالی جمع کرد.یکمی که حالمون جا اومد من و مامانم فقط به قیافه بخاری میخندیدیم.من از اولم بنظرم زشت بود تموم خوشکلیش شیشه اش بود حالا دیگه بدون شیشه وبا لکه های سرمه ای وکرک دیدنیه!
پ.ن اول:نمیدونم این بخاطر ماه خطرناکه صفره که تو خونه ما بشکن بشکنه یا نه!
پ.ن دوم:امروز صبح تا نزدیک بخاری میشدم همه نگام میکردن.دیگه میترسن !
بعدتر نوشت: کنار بخاری که ایستادم مامانم میگه حواست به بقیه دامنت و بقیه بخاری باشه!
چهارشنبه 30 آذر1390
شب یلدا
نمیدونم تو شهر ما این طور بود یافامیل ما ولی قبلا شب یلدا اینقدر پررنگ نبود که همه هندونه بخرن و از این کارا.ولی تو خونه ماهمیشه گرمی خاصی بود لبخندهایی که بین مامان و بابام رد و بدل میشد که من معنیشو نمیفهمیدم.بزرگتر که شدم و دو ریالیم افتاد دیدم که بله شب یلدا سالگرد ازدواجشونه و اون چیزیه که شب یلدا رو تو اون روزای غمزده بچگیم حال وهوای دیگه ای میداد.حال و هوایی که از عیدبیشتر دوستش داشتم شایدم یه دلیل دیگه خوبیش بخاطر این بود که شب یلدا همه خوردنیها تموم میشدن بعد میخوابیدیم ولی برا عید تا خوردنمون دور میگرفت میگفتن بچه اینقدر نخور الان یه مهمون میاد هیچی نداریم بذاریم جلوش!
اگه همه روزا یلدا بودن ترجیح میدادم بیست ساله بمیرم.اینقدر خوشی بس ام بود(الکی!)
و در آخر ولی مهمتر از همه
زمستان ثانیه ثانیه نزدیک میشود
یادت نروداینجا کسی هست
که به اندازه تمام برگهای رقصان پاییز دوستت دارد![]()
پ.ن اول:بخاطر این به دوران بچگیم گفتم غمزده چون تو اون دوران هر چی یادم میاد از دست دادن اعضای نزدیک فامیلم بود.هرچندمردن رو نمیفهمیدم ولی گریه های مامانم و لباس سیاهشو درک میکردم.
پ.ن دوم:جای خواهر وبرادرام که نیستن خالیه و البته می دونین که داداش کوچیکه خودش به تنهایی میتونه همه هندونه رو بخوره!
دوشنبه 14 آذر1390
شمارش معکوس
وقتی کوچیک بودم یه دفعه با یکی از دخترای فامیلمون که از من بزرگتر بود رفتیم سبزی بخریم خیلی مغازه شلوغ بود و دختره گفت میخای پول ندیم؟نمی فهمه!منم مخالفت نکردم.وقتی رسیدیم خونه دختر فامیلمون نمیدونم عذاب وجدان گرفته بود یا هر چی تا مادرشو دید گفت مامان سبزی خریدیم ولی "دختری"گفت پول ندیم!من هاج و واج موندم.مامانشم یکمی نصیحت کرد که کار بدی بوده وباید پول بدین.خیلی بهم برخورد.تا سالها بعدش این موضوع ناراحتم میکرد وسعی می کردم فراموشش کنم ولی عجیبه که ذهنم توانایی خارق العاده ای در حفظ خاطرات ناراحت کننده ام داره وتو هر فرصتی برام تداعی میشن.انگار خودم این رسالت و به عهده گرفتم که تو هر لحظه از زندگی حال خودمو بگیرم جوری که هیچکس دیگه نتونه!
ولی انگار دیگه مقدماتش آماده است که یه قدم بزرگ به جلو بردارم و میخام دیگه خودمو سرزنش نکنم.ازامروز شمارش معکوس به سمت خوشبختی منه.لطفا تا سی بشمرید!
جمعه 13 آبان1390
زندگی
گاهی از خوشحالی یک صفحه ی کامل مینویسی خدایا شکرت وقتی که از جایی که فکر نمیکنی دری به روت باز میشه و گاهی تمام برگه هارو پاره میکنی.دختر لجباز خدا میشی و ...گاهی کاخی میسازی از رویا.دختر هندوی سفالی میخری برای چسبوندن به در اطاق خوابت.ولی گاهی اون کاخ آنچنان خراب میشه روی سرت که میخای صدای هق هقتم بالا نیاد.
مگه زندگی غیر از اینه؟
این روزا هم هیجان دارم و هم پر از حس مردنم.شایدم این حس یه شروع دوباره است و من کمی باهاش غریبه ام.
دون ژوان نوشت:این پستت رو خیلی درک میکنم.اون حس لعنتی جدا شدن حتی وقتی میدونی باید انجام بشه واقعا کمرشکنه.وقتی که هیچی از دردت کم نمیکنه.وقتی که دلت میخاد جیغ بکشی ولی به جز حموم جایی حتی برای گریه کردن نیست چه برسه به جیغ کشیدن.دون ژوان عزیز ما زن ومردها فرق چندانی نداریم وقتی سعی میکنیم انسان باشیم .وقتی بخوایم حقوق همدیگه رو پایمال کنیم اونوقت شروع میکنیم به دیوار کشیدن.و تعیین وظیفه کردن که زن باید اینطور باشه و مرد چطور.از خوشبختی ما اینه که زندگیمون رو با کسی شریک بشیم که یه انسانه و به فکر این نیست که ما رو نردبون موفقیتش کنه و خودش کمترین بهارو بپردازه. امیدوارم خوشبخت بشی.
غرغر نوشت:خدایا چرا دمای بدن زن ومرد رو یکسان قرار ندادی؟وقتی من با کلی لباس تو سرما ازکار افتادم تازه بابام با زیر پیراهنی میگه چقدر هوا خوب شده!
سه شنبه 3 آبان1390
این بار هم ...
منو نترسون.
آغوشت امن ترین جای دنیاست.
پ.نوشت۱:چند روزه میرم پیاده روی.با تشکر از تمام کسانی که توی مسیر بهمون میگن که کم بخورید که دیگه لازم به پیاده روی نباشه.
پ.نوشت۲:با تشکر از بابای خودم که میگه میخوای با ماشین ببرمت؟چون فکرمیکنه من بیشتر هدفم شبگردیه تا پیاده روی!
چهارشنبه 20 مهر1390
امان از این دیوارهای کوتاه
تازه به این خونه اومده بودیم و با همسایه مون رفت و آمدی نداشتیم.توی فاصله های کم دخترای همسایه عروس میشدن و صدای توشمال و ارگشون توی خونه ما بود و برای ما که معمولا مراسماتمون مختلط ولی با لباس پوشیده برگزار میشه غر دادن تو حیاط و بدون حجاب نعمتی بود.یه دفعه اونقدر رقصیدم تا چند روز تنم درد میکرد.
کوتاهی دیوار ناراحت کننده نبود وقتی رقص نورشون تموم حیاط ما رو هم میپوشوند.ولی حالا که پدرشونو تو تصادف از دست دادن.ایندفعه صدای جیغشون تو خونه ی ماست.اینجاشو نخونده بودم!
امان از این دیوارهای کوتاه که حتی صدای هق هق ازشون میگذره چه برسه به جیغ!
پ.نوشت ۱:خدایا تا چند شب باید با صدای هق هق ناباورانه و ناله های بابا باباشون بغض کنم؟![]()
پ.نوشت۲:برای شادی روحش دعا کنید شاید برای آمرزش ما هم روزی از جایی که انتظلر نداریم گشایشی بشه.![]()
عبرت.نوشت:کی میدونه چقدر وقت داره قلبهاتونو بی استفاده نذارین.
سوپرایز.نوشت:امروز پیشاپیش یه کادو تولد فوق العاده گرفتم.![]()
دوشنبه 11 مهر1390
برگشت
امروز دوباره اهوازم.طعم هیجده سالگیم قاطی پیتزای قارچ پاپیون زیر زبونمه.
بعد مدتها به خودم تعلق دارم.نگران این نیستم که ناهار آماده نیست.هر بار که در میزنن نگران نیستم که کی می تونه باشه.داداش کوچیکه هم میتونه هرچقدر دلش خواست کامپیوتر بازی کنه و با پسرای بی ادب محل بگرده.
این روزها میخوام اتفاق خوبی رو باور نکنم.چون فاصله اش با یه سو تفاهم فقط یه ببخشیده.وقتی پر ادعا بودنم شهره عام وخاصه.
اصلا فقط بیا تو یه کاباره تو مالزی با هم برقصیم.
شنبه 2 مهر1390
اندر احوالات داداش كوچيكه و بابا...
- آزاد سازي
داداش کوچیکه میخواست بره کلاس کاراته که با عجله لباس می پوشيدكه گفت :آخ!
گفتمش چي شد؟گفت هيچي و رفت پيش بابا و گفت:بابا شورتم تو زيپ گير كرده!
تا بابام خواست زيپ و بكشه.دوباره داداشم گفت:آخ!
بابام گفت:مگه چيز ديگه هم توش گير كرده؟
داداشم گفت:آره...خلاصه وسط جيغ و خنده آزاد سازي انجام شد.
- كشتي كج
بابام يه شلوار قديمي خودشو كه پاهاشو كوتاه كرده بود و اورد داد به داداش كوچيكه كه بپوشه.
شلواره گشاد بود و تا پايين زانوي داداشم مي رسيد.
به بابام با تعجب و خنده گفتم:اين چيه؟
گفت:اين شلوارك جان سينائه.اول مسابقه درش اورد و انداخت وسط تماشاچيها.منم اوردمش برا آرشان!
(جالبيش اينه كه همه تي شرت پرت ميكنن نه شلوار!بعدش بابام كه هميشه بهشون بد وبيراه ميگه وسط تماشاچيها چيكار ميكرده؟!)
پ.نوشت:شگفتا رد پاي دزد دهكده ي ما به روي برف چقدر شبيه چكمه هاي كدخداست!هفته اختلاس مبارك!
پنجشنبه 24 شهریور1390
امان از....
امان از دلخوشی ساده ساندویچ خوردن توی پارک بدون فواره که عیادت گونه ی خراشیده پسره پسر عموی بابا بر بادش میده...
امان از بغضی که با دلستر لیموی خنک خورده میشه...
امان از از کم حافظه گی ام که از یادم میره که برای چی و چقدر باید تلاش کنم.
و امان از خودم که گاهی به لعنت خدایی نمی ارزم.
رژ.نوشت:امان از خانم های همکاری که مداد خط لبشان رو با تراش محل کار میتراشن.![]()
دوشنبه 14 شهریور1390
بچه هم بچه های قدیم
وقتی بچه بودم همیشه ترسم این بود که سد بزرگ شهرمون بترکه شاید دلیلش کارتون های بچگی مون بود که توش همیشه سد میترکیدوحیون ها رو آب میرفتن ( مثلا کارتون پسر شجاع).
ویا اینکه فکر میکردم وقتی کسی ازدواج میکنه خدا بهش یه بچه آماده میفرسته!(مثلا تو نوک پلیکان)
یادم نمیاد به ازدواج فکر کرده باشم ولی بچه های الان گاهی آدمو به شدت سوپرایز میکنن مثلن یه روز داداشم که تازه رفته بود سوم دبستان اومدو گفت از یه دختری خوشش میاد
از قاطی حرفهاش فهمیدم دختره که همسن اش هم هست.بهش چراغ سبز داده.
حرفاش که تموم شد ازش پرسیدم که به مامان هم بگیم؟گفت:آره.خب .ما که تنهایی نمیتونیم بریم خواستگاری.من
نمیدونستم قضیه اینقدر جدیه!
چند وقت بعدش پسر داییم که کوچیکتره اومده بود خونمون.داشت به داداشم متلک میزد که برو دختر همسایه تون رو بگیر.بهش گفتم خودت چرا نمیگیریش؟
گفت:نه بابا!من؟به درد من نمیخوره.باباش شیره ایه!من یه دختر خوشکل مشکل خیلی غریبه میخام
منم با
و در راستای جو سازی گفتم:اون دخترا که برات غذا نمیپزن همه اش به خودشون میرسن!
اونم که انگار جوابش آماده بودبلافاصله گفت:ببین همین محمد که تازه زن گرفته.چقدر بعد عروسیش چاق شده.معلومه که زنش همه اش داره براش غذا میپزه!
البته جریانات یکی دیگه از کوچولوهای فامیلمون جالبتره که شش سالشه بدون اینکه مدرسه رفته باشه خیلی روان کتاب میخونه ویک میلیون و بیست وهفت هزار تومن توی بانک داره و اگه ازش موجودیشو بپرسی با محاسبه سود روزانه اش مبلغ دقیقشو بهت میگه وهدفش هم از پول داشتن اینه که خونه ومبلمان بخره.یه دفعه داشت میگفت که هر حرفی مامانش بگه گوش میکنه منم همون وقت ازش پرسیدم که اگه مامانت گفت باید با کی عروسی کنی گوش میکنی؟
گفت:نه.من خودم باید تصمیم بگیرم![]()
من دوباره ادامه دادم که مگه تو نظر مامانتو قبول نداری؟بالاخره اون بزرگتره .دخترارو بهتر میشناسه و...
با یه حالت عصبی بهم گفت من باید دوستش داشته باشم .میفهمی؟![]()
خلاصه مطلب اینکه ما که عرضه هیچ کاری رو نداشتیم اقلن به این بچه ها نگاه می کنیم و لذت میبریم.
دوشنبه 31 مرداد1390
دعا
این چند روز همه التماس دعا برام میفرستن ولی من دیگه نه به خدا کار دارم نه به دعا...
هرکسی برا خودش دعا کنه بهتره. آدمهای بدجنس بی خدا خوشبخت ترند.
پ.نوشت:خدایا تو که پول نداشتی چرا مهمونی گرفتی؟مردیم از گشنگی!!
کارون نوشت:رفتیم کنار رودخونه.تاریک و خنک.
اونطرفتر ما تو تاریکی دخترو پسری بودن که خیلی به هم نزدیک بودن و....
![]()
دختر داییم:نکنه معلوم بشه میبینمشون.زشته!! !! !!
من:اونا از این کارا میکنن زشت نیست.ما می بینمشون زشته آخه؟!! !! !! (هرکی هرجور راحته!)
دوشنبه 24 مرداد1390
تو راهی
کمتر از نه ماه دیگه یک تولد نورسیده مبارک در این محل نصب میشود
باتوجه به پیش بینی ها و خوابهای دیده شده تو راهی یه پسر تپل هست.اگر در تعیین جنسیت اشتباهی صورت گرفته باشه ولی در مورد تپل بودن همه اتفاق نظر دارند.
خوشحالم که اولین نفری بودم که نی نی رو دیدم که با سرعت از خطهای صورتی تست بارداری بالا رفت.
سه شنبه 18 مرداد1390
روز گذشت
اوایل که سر کار اومده بودم خیلی استرس داشتم مخصوصا اینکه بیشتر مراجعه کننده هام پسر بودن.ولی البته هر کاری اولش سخته.ولی حالا همه چیز بهتره.کارمو بلد شدم و اگر کسی از اون موجوداته شرور هم بخواد رو اعصابم بره پوزشو به خاک میمالم.حداقل فکر کنم میتونم.![]()
دیگه حالا اگه سرحال باشم هر کی وارد میشه می سنجمش و فکر میکنم من از این خوشم میاد یا نه!جدیدترین نتیجه ای که گرفتم اینه که خوشکلی بیشتر از قبل برام مهمه.پسرا اکثرا اخلاق ندارن.حداقلش اینه که خوشکل باشن! ![]()
با خانمی که صبحها اینجاست دوستم و یکی از مشوق های من تو ازدواج نکردنه(البته نه هر ازدواجی)چند روز قبل که پیشش بودم از پسری تعریف کرد وگفت بندرت از کسی خوشش میاد ولی این موردخوبیه.خداکنه تو شیفت تو بیاد که تورت کنه(دقت کنید که گفت تورت کنه.نه اینکه من تورش کنم!)خلاصه اون آقا برای کارش اونقدر اومد و رفت که من و دوستم آسفالت شدیم.دیشب بهش به دوستم مسیج دادم که چطور بالاخره آقای فلانی کارش تموم شد و راحت شدیم.
با کمال تعجب دوستم صبح دوباره تماس گرفت و گفت دوباره اومده.وقتی دیدمش نمی دونستم بخندم یا عصبانی بشم .کار اون آقا هنوز ادامه داره ولی بهرحال دوستم گفت که دیگه نظرش عوض شده.و نمی ذاره جواب مثبت بدم!!!!!!!!!
پ.ن اول:مکالمه من و دختر داییم
من:خیلی خوشکل و مودب بود دلبرانه حرف میزد از بس تو ژست بود اگه میذاشتم باهام انگلیسی حرف میزد ...![]()
دخترداییم:اینا اصلن نشونه های خوبی نیست پسرایی اینجورن که از بس با دخترا بودن بلدن اینقدر خوب دلبری کنن.حواست باشه.
پ.ن. دوم:از من ناامید نشین.
سه شنبه 11 مرداد1390
دسته گل روی پشت بوم
دیشب همه اش تو خواب سبزی میکاشتم و همه اش نگران بودم که ریحونها تاب این آفتابو ندارن.دیروز هم مامانم برخلاف همیشه که ساعت ۶پا میشدو بیدارباش میزدتا ساعت ده خواب بودو وقتی بیدار شد گفت که تو خواب یه بوته جدید آلئوورا آورده و داخل باغچه کاشته!میتونید بفهمین که این موضوع کاملا ارثیه.
بچه که بودم دوتا خونه اونورترمون پشت بومش کاه گلی بود ومن عشق گل وگندمهایی بودم که رو پشت بومشون سبز میشد.خیلی وقتها میرفتم و گلها رو میچیدم واونجا میشستم و فکر میکردم چه جوری اون گلها که لبه ان رو بچینم بدون اینکه کسی ببیندم.خیلی دوست داشتم خودم یه چیزی بکارم ولی از اونجایی که تو خونه باغچه نداشتیم تصمیم گرفتم رو همون پشت بوم کشاورزی کنم.قسمت کوچیکی از اونجا رو با چاقو وچنگال شخم زدم و عدس و گندم و لوبیا کاشتم.وهر روز میرفتم و آبشون میدادم.تنها نگرانیم این بود که سقف اطاق همسایه مون نم بده و نکنه اونا بیان و مزرعه منو کشف کنن.برای همین هر روز میرفتم وتو اون اطاقشون سرک میکشیدم که نم نداده باشه.
خلاصه اونوقتها خیلی بچه بودم ولی وجدانن جربزه و خلاقیت و حال میکنین؟!
جمعه 7 مرداد1390
این روزا
گاهی به سرم می زنه یه کار دیگه هم پیدا کنم که پول بیشتری داشته باشم ولی میدونم در این صورت عمرن نمیتونم درس بخونم.میترسم مثل این سه سال اخیر نه بچبسم به کار ونه دانشگاه قبول بشم.
از بدبختیهای دیگه ام اینه که هر اتفاقی به شدت روی روحیه ام تاثیر داره و گاهی اصلن نمیتونم بیخیال بشم و تمرکز حواسم هم به شدت داغونه.
اولن:کسی نظری داره که چه جور میشه تمرکزو بالا برد؟
دومن:به نظر شما برای کارشناسی ارشد کدوم یکی ا موسسات کنکور آزمایشی بهترن؟
دوشنبه 27 تیر1390
و اندر احوالات خونه ما
تو خانواده ما یه کلمات و اصطلاحات خاصی هست .مثلن جریان اینکه تو خونه ما غیر خانواده ما خانواده مش حسن هم زندگی میکنن البته اونا جن ان!(جن خونگی)
قضیه مال بچگی مونه وقتی هر شب قبل خواب مامانم مجبور بود قصه بگه و منکه بزرگتر بودم دیگه حوصله قصه های تکراری رو نداشتم و دعوای بین بچه ها که که کدوم قصه باشه.خواهرم قصه فاتولک و میخواست و داداش کوچیکم که از بچگی تخس بود اصرار داشت که قصه مش حسن و بگه چون اونوقتا خیلی برا ما ترسناک بود.(و میگفتن واقعا اتفاق افتاده!)
جریان قصه مردی که پا میشه بره حموم عمومی.(اون زمانا مردا صبح زود حموم میرفتن).و برق نبوده.البته مش حسن فکر میکنه که صبح شده ولی شب بوده و تو راه و داخل حموم یه اتفاقهایی براش میافته که کل جریان قصه است.و اینقد این داستان تو خونه ما تعریف شد که دیگه کلن همه خانواده مش حسن پذیرفته شدن.وحالا اگه تو خانواده ما شنیدین که
که داداش کوچیکه دم در حیاط خلوت که لامپش سوخته بایسته و به پسر مش حسن بگه شلوارکشو از رو بند بیاره
یا وقتی دیروقت از مهمونی بیایم و یه صدایی از داخل ساختمون بیاد و بابا بگه انگار مش حسن اینا هنوزبیدارن
و یا هرچیز دیگه مربوط به مش حسن بشه. تعجب نکنین
اونا تو خونه ما هستن!
رطب نوشت:امروز یه صندلی گذاشتم زیر پام و از نخل حیاطمون آویزون شدم و تونستم ۴تا رطب نیمه رسیده رو بچینم(البته دوتاشو قبل من گنجشکها نوک زده بودن! ولی مشکلی نبود دهنی شونو خوردم)

